جدال تألیف و اقتباس | دکتر علی اصغر مصلح
کتاب هگل

در تاریخ ۲۴/۹/۱۳۹۳ متنی از جناب آقای حامد صفاریان در ذیلِ عنوانِ “عمومی یا عامیانه!؟”، به عنوان نقد کتاب “هگل”، نوشته علی اصغر مصلح، به وسیله وب سایت “فرهنگ امروز” منتشر شد. از نقدها و پاسخ نقدها انتظار می رود که امتیازات و نواقص و کاستیهای آثار را بررسی کنند. این گونه گفتگوها در صورتی مثبت خواهد بود که باعث تقویت پژوهش‌ها و بهبود وضع تفکر شوند. نقد آقای حامد صفاریان از این جهت مقبول و ستودنی است. نوشته وی از دو جهت خواندنی است. یکی از این جهت که نشان دهندۀ ورود پژوهشگران پراستعداد و جوانی به عرصه فلسفه است. از جهتِ دیگر این گونه نقدها نشان می دهد که در جامعه ما سطح توقع از پژوهشها به خصوص در حوزه فلسفه بالا رفته است. با همین نگاه سعی می کنم با پاسخی به نقد ناقد محترم، در ایجاد شرایط برای گفتگوهای ثمربخش مشارکت کنم.
برای پاسخ به ناقد محترم، باید دید وی در باره این کتاب دقیقاً چه گفته است. خود ناقد می گوید که پنج ادعا دارد. ادعاها را تقریر می کند و می گوید اساس این کتاب هم همین اعاهاست. بعد به تفصیل ادعاها را شرح داده و آنها را نقد می کند. پس نویسنده کتاب در ارزیابی این نقد، باید ابتدا ادعاها را بررسی کند و برای پیوند خوردن نقد و پاسخ آن، بررسی شود که نسبت دادن این ادعاها به نویسنده درست است یا خیر؛ بعد به ایرادهای ناقد محترم پاسخ دهد. شاید بتوان مهمترین ادعاهای ناقد محترم را اینگونه، صریحتر از خود وی، خلاصه کرد:
۱٫ این کتاب تألیف نیست، بلکه اقتباس است.
۲٫ این کتاب عمومی نیست، بلکه عامیانه است.
۳٫ ادعای وی در مورد استفاده از منابع آلمانی درست نیست. علاوه بر این، نویسنده در کتاب منابعی آورده که یا مورد استفاده قرار نگرفته و یا از آنها استفاده درست نشده است.
۴٫ نویسنده تاکتیک ردّ گم کردن را بکار گرفته است.
۵٫ عباراتی از هگل یا شارحانش در کتاب آمده که غلط ترجمه شده و خود ناقد ترجمه های بهتری پیشنهاد کرده است.
شاید بتوان ادعاهای دیگری را هم اضافه کرد. اما اگر مخاطب نقد، به همین چند ادعا پاسخی دهد، مبنایی برای داوری فراهم می شود و احیاناً آموزندگیهایی برای خوانندگان خواهد داشت.

تألیف یا اقتباس
در مورد ادعای اول که شاید مهمترین ادعای ناقد محترم باشد. بهتر است اول از تفاوت “تألیف” و “اقتباس” بپرسیم. برای این منظور به دو لغت نامه معتبر فارسی مراجعه می کنیم. در “فرهنگ معین” در ذیل واژه “تألیف” شش معنا آورده که در بین آنها آنچه به موضوع بحث ما مربوط می شود، معنای اول و سوم است: “فراهم آوردن و گردآوردن و یا نوشتن کتاب” (فرهنگ معین، جلد اول، ص۱۰۱۶). فرهنگ روز سخن(دکتر حسن انوری) که به کاربردهای اخیر واژه ها تأکید بیشتری دارد، در ذیل واژه تألیف آورده است: “۱٫کتاب یا اثری که با بررسی نوشته های پیشین و گردآوریِ مطالب فراهم می‌شود. ۲٫ نوشتن کتاب یا رساله ای با استفاده از منابع”(فرهنگ روز سخن، چاپ هفتم، ۱۳۸۹، ص ۲۸۳) اما در مورد واژه اقتباس، در فرهنگ معین برای آن شش معنا آمده است که دو معنای آن به بحث ما مربوط می شود: “گرفتن و اخذکردن، و گرفتن مطلب کتاب یا رساله ای با تصرف و تلخیص”(جلداول صفحه ۳۲۱). در فرهنگ روزِ سخن هم در مقابل واژه اقتباس چنین آمده:”گرفتن و نقل کردنِ مطلب یا موضوعی از کسی یا نوشته ای با تغییر دادن، خلاصه کردن، یا افزودن چیزی بر آن، یا پیروی کردن از شیوه و نوع کاربرد یا عملی، به ویژه در وجود آوردن آثار هنری و تحقیقات علمی.”( ص۸۷)
برای بحث در باره کاربرد واژه‌ها، باید به میزان و مرجعی قائل باشیم. این میزانها باید حتی‌الامکان مورد اتفاق باشد. یکی از بخشهای مهم نقد ناقد محترم، مبتنی بر کاربردهای مبهم واژه هاست. شاید مهمترین نقد ایشان این بوده که نشان دهد که نویسنده این کتاب حق نداشته از واژه تألیف برای خود استفاده کند. ایشان چندین بار نمونه هایی آورده اند که کار نویسنده اقتباس بوده، نه تألیف. در آخرین عبارات نقد نوشته‌اند که اگر نویسنده خواست کتاب را به چاپ دوم بسپارد، «امیدوارم که ایشان لااقل این‌بار واژه “تألیف” در آنجا به درستی و بجا به کار برند و مسئولیتهای یک کار تألیفی را نیز آگاهانه و متعهدانه به دوش بگیرند و یا به کلی از آوردن عنوان “تألیف” چشم‌پوشی فرمایند.»
در این گونه صدور حکمها، نکته اول اینکه بر اساس تعاریف رایج از “تألیف” در زبان فارسی معاصر، و با میزان قرار دادن فرهنگهای موجود در زبان فارسی این کتاب می تواند “تألیف” نامیده شود؛ الّا اینکه ناقد محترم معنای دیگری از تألیف مراد می کنند که من از آن آگاه نیستم. کاش ایشان قبل از شروع نقد، اول این دو واژه را بر اساس فرهنگی معتبر تعریف می کردند، تا خواننده منظور وی و مهمترین ادعایی را که در جهت اثباتش حرکت کرده، بفهمد. اما صادقانه نکته دیگری را بگویم. وقتی استاد جواد طباطبائی چند سال پیش آثار استاد کریم مجتهدی را اقتباس قلمداد کردند، من از تعبیر ایشان دریافت دیگری داشتم و از همان زمان در بکار بردن واژه “تألیف” حساسیت پیدا کردم. حتی در متنی که تحویل ناشر داده شده بود، واژه نویسنده بر آن نوشته شده بود. اما ناشر محترم گفتند ما در تنظیم شناسنامه و عرضه به اداره ارشاد دو عنوان می توانیم بنویسم، “ترجمه” یا “تألیف”. نمی دانم اگر ناقد محترم به جای من بودند چه می کردند. این در مورد اساس ادعاهای ناقد محترم که کتاب را تألیفی نمی دانند.

عمومی یا عامیانه
ناقد محترم گفته اند این اثر “عمومی” نیست و بلکه “عامیانه” است. باز با دقت بیشتری ببینیم این ادعای ایشان چقدر بجا است و چقدر این واژه ها را برای توصیف کتاب درست بکار برده اند. ایشان در بکار گرفتن واژه “عمومی” به عبارتی از نویسنده اشاره داشته اند: “مقصود از نگارشِ این کتاب، عرضۀ تصویری عمومی از هگل-با جوانب متعددِ اندیشه و آثارش- بوده است.”(ص۱۷) ناقد محترم در دریافت مقصود همین جمله مصاب نبوده اند. در دو سطر پیش از این جمله گفته شده که “نحوه معرفی یک فیلسوف بستگی به مقصودی دارد که از معرفی وی در پیش است. کسی که می خواهد هگل را به مخاطبانی با دغدغه ها و علایقی سیاسی معرفی کند، با کسی که وی را به قصدِ ورود به حوزۀ هنر یا دین معرفی می کند، فرق دارد.”(همان) منظور از معرفی “عمومی” هگل در این کتاب، این بوده که این اثر می خواهد کلیات اندیشه های هگل را معرفی کند، می خواهد مدخلی عمومی برای شناخت فلسفه هگل باشد. پس “عمومی” در مقابل “خاص” و “تخصصی” قرار می گیرد. یعنی این کتاب نمی خواسته به فلسفه سیاسی یا فلسفه هنر هگل به طور خاص بپردازد؛ به بیان دیگر مثلاً برای استفاده دانشجویان فلسفه سیاسی یا فلسفه هنر نوشته نشده است. با این مبنا، “عمومی” در مقایل “اختصاصی” یا “خاص” قرار می گیرد. اینکه ناقد محترم حتی عنوان نقد خود را “عمومی یا عامیانه!؟” قرار داده‌اند، محل پرسش است. چه ربطی میان عمومی و عامیانه است. فرض می کنیم که ناقد محترم به کاربرد دقیق واژه فارسی توجه ندارند. آیا درآلمانی واژه allgemeine در مقابل vulgäre قرار می گیرد؟ آیا کتاب هگل عامیانه است؟ این گونه عبارات که از قلم ناقد محترم تراویده را چگونه بفهمیم: ” فایده‎ی این کتاب متأسفانه تنها در حد یک آشنایی بسیار کلی و به نظر ما بسیار سطحی برای کسی که مطلقاً آشنایی با هگل نداشته و صرفاً به گونهای غیرعلمی و با رویکردی روزنامه‎خوانانه قصد آشنایی با هگل را داشته باشد، قابل تعریف خواهد بود.” آیا کسی که مطلقاً با هگل آشنایی نداشته و می خواهد غیرعلمی و روزنامه‌ای هگل را بخواند، می تواند فقط یک صفحه از این کتاب را بدون غلط بخواند؟ البته چون ایشان در بین عباراتشان “به نظر ما” آورده اند، من هم نظر ایشان را محترم می شمارم. اما تجربه نویسنده از آغاز دوران تحصیل تاکنون غیر از این است.

کتاب هگل چه ادعایی دارد؟
برای بررسی ادعاهای بعدی ناقد محترم، خوب است که اول به عباراتی در پیشگفتار توجه کنیم که ادعای خود نویسنده چیست. نویسنده با صراحت و شفافیت سرگذشت نگارش کتاب را توضیح داده است. نویسنده تا سال ۱۳۸۴ به عنوان دانشجوی فلسفه در حوزه های دیگر مشغول تحصیل و تحقیق بوده است. بعد از دو سفر مطالعاتی به آلمان به اقتضای پژوهشی دیگر با عنوان “امکانات گفتگوی فرهنگ ایرانی با فرهنگ اروپایی” با راهنمایی استادی آلمانی به سوی هگل هدایت می شود. این دانشجو در ضمن پژوهشهای خود با هگل روبرو می شود و به این دریافت می رسد که “مهمترین کوشش هگل تألیف و آشتی عناصر متعارض به مدد فلسفه است.” این برداشت “باعث مطالعه ای طولانی تر در باره هگل شد.” بعد می نویسد:”هرچه بیشتر به اندیشه ها و آثار هگل پرداخته ام، آموزندگی های وی بیشتر بر من آشکار شده است. این نوشته حاصل کاری چند ساله در باب هگل است که در درجه اول به قصدِ فهمِ بهترِ هگل صورت گرفته است.”(ص۱۸و۱۹)
پس نویسنده در کاری حدود پنج سال در کنار پژوهش اصلی خود به منابع فارسی و آلمانی “هگل” و “درباره هگل” مراجعه می کند و برداشت و دریافتهای خود را می نویسد. در مدتی که این کار در جریان بود، تمامی زادو توشه هگل‌پژوهان ایرانی را دیدم و خواندم و سعی کردم به مرور آثار آلمانی را بخوانم و از آنها استفاده کنم.
کتاب حاصل کوششی در طول حدود چهار سال است. اقرار می کنم که اگر امروز بخواهم دوباره کتابی در باره هگل بنویسم، احتمالا صورت دیگری خواهد داشت. اما هنوز جرئت گفتن اینکه هگل شناس و حتی هگل‌پژوهم را ندارم. کار کوچکی است که ادامه دارد. اما در همین کار کوچک ادعاهای دیگری دارم که بر اساس آن کار را ادامه می دهم. “ما ایرانیان هر چه در بارۀ متفکران بزرگ بیشتر بدانیم، بر توان خود برای درکِ بهترِ زمانه افزوده ایم. اما در چنین کوششهایی باید همواره توجه داشته باشیم که خاکی که فکر و پژوهش و فلسفۀ ما در آن ریشه دارد، ایران است و درختِ فکر و فلسفه باید برای ثمربخشی به نحوی در این خاک ریشه پیدا کند و با ریشه های دیگر سنتها پیوند خورد.”(ص۲۰)
با این مبنا و نحوه تقّرب به موضوع هگل، نویسنده اول میراث هگل‌پژوهان ایرانی را پیش روی قرار داده، و کوشیده است در حدّ توان همین میراث را فهمیدنی‌تر کند و به تدریج به دیگر منابع رجوع کند و از آنها بهره ببرد. استراتژی نویسنده، معرفی عمومی گسترۀ اندیشه های هگل بوده است. همانطور که ناقد محترم هم اقرار کرده است، بهترین منابع آلمانی برای پژوهش در هگل را در اختیار داشته. در جهت رسیدن به مقصود، چند الگو را برای معرفی عمومی هگل پیش روی قرار داده که در حال حاضر بهترین منابع هگل‌پژوهی است. در تقریر اندیشه های هگل اهتمام اول وی استفاده از اندوخته های قبلی و حتی برای جلوگیری از تشتّت بیشتر زبان، مبنا را حتی‌الامکان همان واژگان و اصطلاحات استادان پیشین قرار داده است.
اگر ناقدی بخواهد، اثری در باره هگل را نقد کند، به خصوص اگر علایق هگلی هم داشته باشد، کار اصولی آن است که وی این اثر را در بستر تاریخی که شکل گرفته، مورد نقد قرار دهد. این کتاب چه نسبتی به آثار پیشینیان دارد؟ آیا کار را اندکی جلوتر برده است؟ آیا تفاوتی حتی اندک مثبت نسبت به آثار گذشته دارد؟ آیا وضع تکلم هگل به زبان پارسی را بهتر کرده است؟ …
ناقد محترم بدون توجه به این نکات که به روشنی در کتاب توضیح داده شده، بعد از دو ادعای قبلی نویسنده را متهم کرده که می خواسته تظاهر کند که اثر او دست اول است و همه از منابع اصلی گرفته شده، و تاکتیک ردّ گم کردن را بکار گرفته است. در مورد ادعای استفاده از منابع آلمانی، نویسنده در استناد آنقدر وسواس داشته که در نقد دیگری که چند ماه قبل نوشته شده بود، ابراز شد که شما بیش از حدّ به منابع رجوع کرده اید و منبع داده اید. از سوی دیگر استنادات نویسنده به منابع اعلام شده آنقدر زیاد بوده، که ناقد محترم با کمترین وقت توانسته عبارات مرجع را بیابد و در مقابل ترجمه های کتاب، ترجمه های پیشنهادی دیگری عرضه کند. آیا می توان چنین کتابی را به ردّ گم کردن متهم کرد؟
ناقد محترم مواردی از کتاب را نشانه تلبیس دانسته اند، که تا حدی که به خود نویسنده مربوط می شود او در خود این گونه ویژگیها را نمی بیند. علیرغم اینکه در ابتدای نوشته مدعی شده اند که مطالب کتاب در مواردی نادرست است، در تفصیل نقد خود، تنها چند مورد لغزش آن هم در بخشی که اساس آن اقتباس بوده نقل کرده‌اند. اینکه اثر سطحی است را نمی‌پذیرم ولی معتقدم که هر نوشته ای، به خصوص نوشته ای در باره متفکر دشواری مانند هگل، نمره ای می‌گیرد. با همین نگاه کتاب هگلی که بنده فراهم کرده ام در نسبت با مجموعه آثار در باره هگل در ایران، نمره چندان پایینی نمی گیرد. قضاوت بیشتر را باید به استادان فن‌آشنا سپرد.
نکته ای که اساساً مورد توجه ناقد محترم نبوده، بی توجهی به سنت هگل‌پژوهی در ایران است. به نظر می رسد که وقتی اثری را در حوزه فلسفه یا علوم دیگر نقد می کنیم، ابتدا باید ببینیم این اثر در کدام سنت آموزشی و پژوهشی و با چه زمینه هایی شکل گرفته است. توجه به این نکته برای هر دانشجویی لازم است. به همین جهت من در گفتگو با دانشجویان، اول از آنها می خواهم که بخش آخر کتاب را بخوانند. تا هم با وضع هگل‌پژوهی در ایران آشنا شوند و هم نسبت این کتاب را با بقیه آثاری که قبلاً نوشته شده است. از نقدی که با دقت بخشهای کتاب را بررسی می کند انتظار می‌رفت که از بخش آخر که مورد عنایت ناقد محترم هم قرار گرفته آغاز کند. در پیشگفتار هم نویسنده به صراحت تصور خود از هگل‌پژوهی در ایران را نوشته است. با این التفات باید ناقد محترم و خواننده کتاب بداند که نویسنده در صدد بسط و تفصیل‌دادن هگل پژوهی در ایران است. حتی اگر ناقد محترم پیشگفتار و مقدمه را دقیقتر می خواند، التفات می یافت که نویسنده به یک معنا، به نزاع ترجمه و اقتباس با تألیف هم توجه داشته است.
اگر نقد این کتاب در امتداد آثاری که در باره هگل در ایران نوشته شده، صورت گیرد، بهتر می توان در باره آن داوری کرد. در ایران آثار مکتوب در باره هگل یا ترجمه است و یا با اتکاء بر آثاری نوشته شده که در سایر سنتهای فکری، در بارۀ هگل نگارش یافته است. این روش البته روشی معقول است و ایرانیان راهی جز آنچه طی کرده اند، در پیش نداشتند. اولین تقریر از اندیشه هگل در ایران، روایت مرحوم فروغی در کتاب سیر حکمت در اروپا است. این روایت البته برگرفته از متنی فرانسوی است. بعد از وی چند استاد دانشگاهی همین مسیر را پیموده‌اند و کار هگل‌پژوهی را ارتقاء بخشیده اند. مهمترین محققان در این مسیر، استاد مجتهدی و شادروان استاد ذاکرزاده بوده اند. مرحوم عنایت غیر از ترجمه برخی آثار، در مقدمه های کتابهایش، باز به همین سبک کار را پیش برده است. شادروان عبادیان هم غیر از ترجمه ها، بسیار اندک در باره هگل نوشته است. استاد جواد طباطبائی علیرغم اشراف درخور بر آثار هگل، اثر مکتوب مفصلی منتشر نکرده است. این موجودی هگل‌پژوهی ایرانیان دانشگاهی تاکنون است. ناقد محترم اگر این آثار را اقتباس می نامد، بر همان اساس کتاب “هگل” را هم اقتباس نامد. به نظر می رسد که نسل جوان و مشتاق پژوهش در این عرصه باید این موجودی را ببیند و بر اساس آن در باره آثار جدید داوری کند و از آن مهمتر اینکه بداند که اکنون وقت چه کاری است.
من می‌توانم با همدلی منظور ناقد محترم از تفکیک “تألیف” و “اقتباس” را اینطور بفهمم، که اثر تألیفی در باره یک فیلسوف اثری است که بعد از اشراف بر آثار وی و شناخت دقائق اندیشه او نوشته شده است؛ و اثر اقتباسی اثری است که با اتکاء بر دیگرانی که بر فیلسوف اشراف دارند و دقائق فکر وی را می دانند نگارش یافته است. اگر منظور از تمایز تألیف و اقتباس این باشد، کتاب هگل البته بیش از اینکه تألیف باشد، اقتباس است و البته تمامی آثار غیر ترجمه ای در باره هگل در ایران هم اقتباس است. باز تأکید می کنم ما ایرانیان برای تکلم هگل به زبان فارسی جز این راهی نداشته ایم و باید همین راه را ادامه دهیم تا به مرحله تألیف برسیم. جای دیگری با نظر به همین جدال نوشته ام که باید بکوشیم که به همان معنای هگلیِ ارتفاع، از جدال تألیف و اقتباس ارتفاع صورت گیرد.

بررسی برخی از بخشهای دیگر نقد
یکی از انتقادات ناقد محترم به کتاب این است که چرا در بخش منابع کتاب مشخصات آثاری آورده شده که مورد استفاده قرار نگرفته است. اصل سخن ناقد محترم درست است. در بخش منابع کتاب، مشخصات آثاری آمده که از آنها نقل قولی صورت نگرفته است، اما آوردن مشخصات آنها به این علت بوده که خواننده در صورت نیاز، مشخصات دقیق آنها را داشته باشد. در بخش منابع مشخصات دقیقتر آثاری آمده که قبلاً مورد اشاره قرار گرفته اند. منظور نویسنده این نبوده که مثلاً تمامی آثار هگل که به وسیله آکادمی علوم نوردراین وستفالن انتشار یافته را خوانده است. اگر ناقد محترم دقت می کردند از صفحه ۱۱۷ تا ۱۱۹ در باره مجموعه آثار توضیح داده شده است و همان مجموعه ها که ایشان هم گفته اند معرفی شده است. این پرسش که علاوه بر این چهار مجموعه چرا مجددآً منابع داخل این مجموعه ها آورده شده همین نکته است. آیا عبارتی در کتاب است که نویسنده مدعی شده این کتابخانه عظیم آثار هگل را خوانده است. اگر نیست، چرا اینقدر پرسشها برای محکوم کردن آورده شده که مثلاً “مؤلف در تولید کتاب آیا همه را خوانده است؟” و بعد چند طعنه. اگر ناقد محترم با حسن‌ظن می‌نگریستند، می‌توانستند به همان پیشنهاد خودشان قناعت کنند که این گونه منابع را در فهرست دیگری بیاورد.
ناقد محترم برای اثبات انحرافات نویسنده در برگردان واژه های آلمانی بر دو واژه بسیار اصرار کرده است. یکی واژه آلمانی Romantisimsmus و دیگر اینکه علت مرگ هگل را به جای وبا، سل نوشته شده است. در مورد اول می گویند این اشتباه چاپی نیست چون در واژه نامه هم آمده است. چرا نمی تواند اشتباه چاپی باشد؟ آیا ناممکن است که اشتباه صورت گرفته و بعد کسی که کار آماده سازی کتاب را انجام داده، همین اشتباه را در آنجا تکرار کرده است. نویسنده برای اثبات چه چیزی، به ساختن واژه و جعل اصطلاح مبادرت کرده است؟ یا می خواهید بگویید سواد باز کردن یک فرهنگ ساده آلمانی- فارسی و یا فرهنگ فلسفی شیشکوف هم نداشته؟ البته این کشف ناقد محترم در بیسوادی نویسنده با نقدهای بعدی ایشان سازگار نیست. چطور نویسنده ای که نمی توانسته نگارش درست واژه ای بسیار عمومی را در فرهنگ آلمانی ببیند، شعر الویسیس هگل را ترجمه کرده، و ناقد محترم فقط گفته اند که پیشنهاد ایشان در ترجمه احتمالا بهتر است؟! اگر اینطور باشد اصلاً نوشته وی چه ارزشی دارد که در مقابل ترجمه های وی، ترجمه بهتری پیشنهاد شود.

نمونه هایی از نقد تفصیلی ناقد
بخش عمده نقد ناقد محترم، به بررسی ترجمه عباراتی از متون آلمانی در کتاب اختصاص دارد. در این بخش به بررسی برخی از ایرادات ایشان می پردازیم. یکی از گله های ناقد محترم که چند بار تکرار شده، عدم استناد دقیق نویسنده به منابع و به بیان وی اقتباس ناقص و نادرست از عبارات مرجع است. ایشان در اولین نمونه ادعای خود عباراتی از پُگلر را نقل می کنند و ترجمه ای برای آن پیشنهاد می‌دهند و ایرادهایی مطرح می سازند.
اصل عبارت آلمانی این است:
„Dabei ist auf anthropologischem, kulturwissenschaftlichem und historischem Gebiet die Grundannahme leitend, daß die Erkenntnis des Menschen, wie er überhaupt ist, mit der historischen Erkenntnis konvergiere, da der Mensch in seinem Wesen zu allen Zeiten gleich geblieben sei.“ (Pöggeler 1976: 151)
ترجمه‎ی پیشنهادی ناقد محترم این‌گونه است:
«در این میان(نزد هگل) پیش‎انگاره‎ی اساسی در حوزه‎های انسان‎شناسی، علوم فرهنگی و تاریخی آن است که شناخت انسان بهمثابه آنچه هست،(گویا)با شناخت تاریخی تلاقی دارد؛ زیرا انسان (گویا)در ذات خود و در همه‪‎‬ی زمان‎ها یکسان باقی مانده است.»‬‬‬‬‬‬‬
خوب است که ابتدا ببینیم نویسنده در چه فصلی و چگونه از نوشته های پُگلر استفاده کرده است. نویسنده در فصلی که نحوه شکلگیری اندیشه های هگل را شرح می دهد، می خواهد توضیح دهد که هگل از همان دوره اقامت در اشتوتگارت، با اندیشه تاریخی آشنا می‌شود و مثلاً به نسبت انسان و ذاتیات وی با تاریخ می اندیشد. نویسنده در ضمن توضیح همین نکته به عباراتی که ناقد محترم از پُگلر نقل کرده، می رسد. با استناد به قول پگلر برداشت خود را توضیح می دهد: «هگل در این مسیر با عناصر مختلفِ انسان شناسی، علوم فرهنگی و تاریخی آشنا می شود و با اندیشه هایی که از ابتدا رنگ فلسفی دارد در صدد یافتن مبنایی برمی آید که شناخت انسانی را با شناخت تاریخی هماهنگ سازد؛ مثلاً این پرسش از همان زمان برای وی مطرح است “ذات انسان چگونه می تواند ثابت و یکسان تلقی شود، و زمانه و تاریخ در حال دگرگونی باشد؟”»(نک: ‪Pöggeler, 1976, )p.151 ‬‬‬‬‬‬‬
آیا نویسنده اجازه ندارد، بحث خود را پیش برد و به اقتضاء بحث، برداشت خود را به کتابی مهم در باره هگل مستند کند و بر اساس همه شیوه های نگارش متعارف در ایران، چون نقل قول مستقیم نیست، بعد از جملۀ مورد استناد، تعبیر “نک:” را بکار ببرد؟ آیا همین عبارت نویسنده، جان کلامِ پُگلر نیست؟ در مورد پیشنهاد ناقد محترم و میزان انتقال منظور پگلر قضاوتی نمی کنم.
در ادامه ناقد محترم نوشته است: «در صفحه‎ی ۴۹ سخن از آشنایی هگل با شلینگ و هولدرلین است که در ادامه به صفحه‎ی ۴۵ از کتاب پوگلر ارجاع داده شده است، لیکن در این صفحه از کتاب پوگلر مطلقاً مطلبی دربارهی آشنایی هگل با شلینگ و هولدرلین وجود ندارد که مصداق ارجاع نادرست است.»
قبل از این که به این مطلب پاسخ دهم، خوب است که توضیحی لازم عرض کنم که برخی از ابهامات دیگر ناقد را هم روشن می کند. کتاب هگل، در اوایل سال ۱۳۹۱ به ناشری سپرده شد. این ناشر کار ویراستاری و آماده سازی را شروع کرد. از جمله نمایه و ویراستاری را بنا به روش خود تنظیم کرد. متأسفانه در کار آماده سازی تغییراتی داده شد که معمول نیست. با توجه به شرایطی که پیش آمد و ناتوانی آن ناشر برای انتشار کتاب، “انتشارات علمی” کار را برعهده گرفت و یکی از دوستان ویراستار کار را مجدداً شروع و به انجام رساند. متأسفانه در این تغییرات، و تعجیلی که صورت گرفت، در متن چاپ شده اشتباهاتی صورت گرفت و این اشتباهات در متن نهایی هم باقی ماند. در بازبینی که بعد از چاپ صورت گرفت، حدود سی اشتباه در کتاب فعلی است، که در چاپ بعدی اصلاح خواهد شد. از این حدود سی اشتباه، چند اشتباه از چشم تیزبین ناقد محترم دور نمانده است. یکی از این اشتباهات همین چند سطری است که ایشان بدان اشاره کرده اند. ایشان درست می گویند. در صفحه ۴۵ کتاب پگلر، اشاره ای به آشنایی هگل با شلینگ و هولدرلین در توبینگن نشده است. ولی لطفاً یکبار دیگر به جای صفحه ۴۵، به صفحه ۱۴۵ نگاه کنند. در آنجا این عبارت وجود دارد:
„im Herbst 1788 das Evanglische Stift in Tübingen und begegnete dort Hölderlin und Schelling.“
افتادن رقم ۱ از کنار ۱۴۵ می تواند قابل قبول باشد و می توان پذیرفت که در مرحله آماده سازی کتاب این اشکال پیش آمده است. در ادامه ناقد محترم کشف خطایی دیگر می کنند و می نویسند: «به نظر می‎رسد نویسنده واژه‪‎‬ی ‪Stift‬ را که در اینجا به معنای حوزهی علمیه یا مدرسه‎ی الهیات است ،آشکارا با ‪Stiftung‬ که می‎توان آن را به “بنیاد” هم ترجمه کرد اشتباه گرفته است و حوزه‎ی علمیه را به بنیاد ترجمه کرده است.»‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬
برای بررسی تیزبینی ناقد محترم، اول به یکی از معتبرترین فرهنگهای آلمانی-فارسی نگاه کنیم. در “فرهنگ آلمانی‌فارسی” حسین پنبه‌چی که بر اساس فرهنگ دودن(Duden)جلد دهم تهیه شده است، در مقابل واژه Stift‬ ” آمده است: “موقوفه، بنیاد مذهبی دارای موقوفات”(ص۴۷۰) حالا به سابقه کاربرد همین واژه، در کتابهایی که در باره هگل و تحصیل وی در شهر توبینگن در زبان فارسی نوشته شده است، نگاه کنیم. مرحوم حمید عنایت در مقدمه پیشگفتار کتاب “فلسفه هگل” ص چهار، در برایر Stift‬ “دانشگاه” قرار داده اند. استاد مجتهدی در کتاب “هگل و فلسفه او”، ص ۱۶ در برابر این واژه آلمانی؛ “مدرسه الهیات” قرار داده اند. شادروان استاد ذاکرزاده در کتاب فلسفه هگل، ص ۱۸، در برابر این واژه “دانشکدۀ فلسفۀ موقوفه توبینگن” قرار داده اند. نویسنده از این سابقه اطلاع داشته و تفاوت جزیی میان Stift‬ و Stiftung را هم می دانسته است. حتی در گفتگوی با دانشجویان، در توضیح این واژه اشاره می کند که بنیاد توبینگن که هگل وارد آن شد، مانند حوزه های علوم دینی بوده‌است که ما در ایران سراغ داریم. اما در مجموع به این نتیجه رسیده که همان عنوان سادۀ “بنیاد” را در مقابل Stift بکار برد. آیا این نشانه اشتباهِ نویسنده است؟ آیا بهتر نیست در مقام نقد احتیاط بیشتری در صدور حکم داشته باشیم؟
در ادامه ناقد محترم به صفحه ۵۳ اشاره می کنند و بعد از نقل عبارتی می نویسند: « جمله‎ی اول که جمله‎ای است بسیار کلی، در متن اصلی وجود ندارد. از آنجا که نزدیک به صددرصد مطالب در اینجا اقتباس از پوگلر است، آوردن چنین تکجملههایی اقتباس را به “تألیف” بدل نخواهد کرد. ‪Geschichte‬ که در اینجا معنای داستان و روایت می‎دهد به “تاریخ” ترجمه شده است که اگرچه معنای دیگر این واژه است، لیکن در اینجا مورد نظر نیست. ادامه‎ی متن نیز اقتباس و ترجمه‎ای نهچندان شایسته است از متن پوگلر با ارجاع نادرست به صفحه‎ی ۱۵۳ که در اصل می‎باید ۱۵۲ می‎بود.»‬‬‬‬‬‬‬
خواننده‌ای که این فصل کتاب را می خواند، می داند که نویسنده رشته ای به دست گرفته و در حال شرح زندگی هگل و نحوه شکلگیری اندیشه های اوست. در این بخش مقصودِ نویسنده، توضیح مهمترین نکات در دوره توبینگن است. نویسنده از سه صفحه ۵۱ تا ۵۳ کتاب، به پنج منبع ارجاع داده است: پلنت، Bülow ،کاپلستون، Pöggeler ، Cobben. ناقد محترم حتماً می‌دانند که این سه منبع آلمانی از مهمترین کتابها برای این بحث و کتابهای کاپلستون و پلنت هم کتابهای قابل اعتنایی هستند. آیا نویسنده باید تابع محض یک کتاب باشد و اساس روایت خود را بر آن بگذارد؟ آیا استناد به پنج منبع معتبر برای سه صفحه، نشان نمی دهد که یکی دارد فکر می‌کند و می‌نویسد و به اقتضاء بحث به منابعی که در اختیار دارد، استناد می کند. ناقد محترم این کوشش را “آوردن تک‌جمله هایی” می داند که نویسنده می خواهد با این‌کار “اقتباس” خود را به تألیف بدل کند.” توجه کنیم که هنوز تفاوت تألیف با اقتباس روشن نیست. نمی دانم ایشان چطور دریافته اند که صددرصد این مطالب اقتباس از پُگلر است؟ اما نادرستی دیگری که ایشان کشف کرده است را ببینیم. نویسنده در اینجا به پاراگرافی طولانی استناد کرده که هشت سطرِ آن در صفحه ۱۵۱، تمامی صفحه ۱۵۲ و ۱۴ سطر از صفحه ۱۵۳ است. نه سطر از آنچه که مورد توجه نویسنده بوده، در صفحه ۱۵۳ پگلر است و قبل از آن در صفحه ۱۵۲٫ ناقد محترم نوشته است، نویسنده ارجاع “نادرست” داده و به جای استناد به صفحه ۱۵۲ به صفحه ۱۵۳ ارجاع داده است.(لطفاً این واژه “نادرست” را در ذهن داشته باشید که ببینیم بعد چگونه مورد استفاده قرار می گیرد.)
به نمونه بعدی از اشتباه‌گیریهای ناقد محترم می پردازیم. وی می نویسد: « جای دیگری در متن پوگلر می‎خوانیم:
„[…‫ح. ص. ‬] in der überlieferten christlichen Religion wird die Moralität – die Freiheit und Selbstbestimmung des Menschen – verkehrt zur Positivität, zur Fremdbestimmtheit; das Positive ist nicht in Freiheit durch Vernunft erzeugt, sondern von einem Gott angeordnet, der als ein Jenseits der Vernunft entgegentritt“ (Pöggeler, 152)‬‬‬‬‬‬‬
ترجمه‎ی پیشنهادی:
«در دین مسیحی که به دست ما رسیده است اخلاق، آزادی و خودمختاری انسان به امر قراردادی و دیگرمختار قلب می‎گردد؛ امر مقرر نه از جانب خرد و در (درون) آزادی حاصل می‎شود، بلکه از جانب یک خدا فرموده می‎گردد، (خدایی) که در مقام یک فراسوی خرد و در برابر آن ظاهر می‎گردد.»
که معادل معوج آن در کتاب چنین آمده است:
«در مسیحیت، شریعت نه با آزادی و از طریق عقل، بلکه بهوسیلهی خدایی که فراسوی عقل است تعین می‎یابد.»
ناقد محترم که از ابتدا این حکم را قطعی گرفته که هر چه در کتاب آمده، تکه پاره هایی به هم چسبیده است و می خواهد تکه‌پاره‌ها را بیابد. از هر فقره جمله ای میگیرد و بدون توجه به رشته بحث و کاری که نویسنده می کند، می خواهد اعوجاج‌ نویسنده را بیابد. از عبارتهای ناقد محترم برمی آید که وی در مورد آنچه در کتاب آمده جز به کاری به نام “اقتباس”(البته به معنایی که هنوز روشن نیست) اعتقاد ندارد. حالا با فرض اینکه نویسنده “مقتبس” است، آیا به راستی نویسنده معادل معوجی در مقابل عبارات پُگلر آورده است؟ اینکه چقدر ترجمۀ ناقد محترم، دقیق و مفهوم است را به اهل فلسفۀ آلمانی‌دان می سپارم. اما اگر نویسنده به اقتضاء بحث، به خصوص در ضمن دیدن رساله پوزیتیو شدگی دین مسیحی(Die Positivität der christlichen Religion) و شرح کوبن در بخش نوشته های اولیه، و همین صفحات کتاب پگلر، این جمله اخیر را بنویسد، به راستی خطا کرده و این عبارت را معوج ترجمه کرده است؟ شاید این توضیح برای نزدیک شدن به مقصود نویسنده از این عبارات لازم باشد. هگل رسالۀ پوزیتیوشدن(تحصل یافتن)، دین مسیحی را در سالهای ۱۷۹۵-۹۶ نوشته است. این رساله در زبان فارسی به وسیله جناب آقای باقر پرهام با این عنوان ترجمه شده است:”استقرار شریعت در مذهب مسیح”. در اینجا بحث این است که هگل چطور به اندیشه هایی که در این رساله مطرح است، نزدیک شده. به نظر هگل در مسیحیت اتفاقی افتاده و دینی که اساس آن عشق بود، به دینی مستقرّ و پوزیتیو تبدیل شده است. در “شریعت” یا “مسیحیت مستقرِّ پوزیتیو شده”، آزادی و عقل جایی ندارد. همه فرمانها از خدایی که فراسوی عقل است، می رسد و شخص مسیحی باید تابع محض باشد.
حالا با این توضیح به “جمله آخر پگلر” و “ترجمه پیشنهادی ناقد محترم” و “جمله کتاب” نگاه کنیم:
ترجمه ناقد محترم: «امر مقرر نه از جانب خرد و در “درون” آزادی حاصل می‎شود، بلکه از جانب یک خدا فرموده می‎گردد، (خدایی) که در مقام یک فراسوی خرد و در برابر آن ظاهر می‎گردد.»
عبارت کتاب هگل: «در مسیحیت، شریعت نه با آزادی و از طریق عقل، بلکه بهوسیلهی خدایی که فراسوی عقل است تعیّن می‎یابد.»
ناقد محترم ادامه می دهد: « این اقتباس‎ها و ترجمه‎های نادقیق از متن پوگلر با همین کیفیت تا صفحه‎ی ۵۷ ادامه می‎‪‎‬یابند. در اینجا نویسنده از پوگلر دست کشیده و فرهنگ هگل پاول کوبن را منبع اقتباس خود قرار می‎دهد و این کار را تا صفحه‎ی ۸۰ کتاب ادامه می‎دهد که در آن هر از چند گاهی هم دوباره گریزی به پوگلر زده می‎شود که این گریز زدنها البته چندان موجه به نظر نمی‎رسند؛ چراکه مطالب مکمل یکدیگر نیستند.» ‬‬‬‬‬‬‬
ناقد محترم که واژه اقتباس را رها نمی کند و آنچه تاکنون گفته را دلیل نادقیق بودن ترجمه ها گرفته، می گوید که نویسنده از پُگلر دست کشیده،…» آیا نمی توانند با خوش‌بینی احتمال دهند که نویسنده این منابع را می بیند و در جهت روایت خود یکی را بر دیگری ترجیح می دهد.
در ادامه ناقد محترم باز به دنبال کشف خطایِ “اقتباس” کردن و “تألیف” جلوه دادن، نشان می دهد که روایت نویسنده در بخش بعدی هم از کتاب مهم (بهترین و آخرین منبع آلمانی در این زمینه) کوبن است. اما نمی گویند که نویسنده جابه‌جا منبع را ذکر کرده و یا با نشانۀ(Ibd) و شماره صفحه منبع را ذکر کرده است. نکته ای که از چشم ناقد محترم پوشیده مانده است، اینکه نویسنده سابقه همه این بحثها در زبان فارسی را پیش روی دارد. آیا این عیب است که نویسنده بر اساس دانش پیشین خود که اغلب آشنایان به آن حوزه هم می دانند و یا لااقل بدان دسترسی دارند، روایت خود را پیش ببرد و در مواردی که منبع جدیدی دید از آن نقل کند و مرجع را هم بیان کند؟
با تصوری که ایشان از اقتباس دارند، می نویسند: « در واقع اگر نویسنده‎ی محترم به جای این اقتباس‎ها و مخلوط کردن‎ها یک عدد از همان منابع را در دست می‎گرفت و ترجمه‎ای شایسته از اول تا آخر آن ارائه می‎کرد، ایبسا محتوایی با کیفیت بهتر به دست خواننده‎ی علاقهمند فارسی‎زبان می‎رسید.» این کار خوب است و شبیه آن در فارسی وجود دارد. کتاب کوبن که در این بخش مورد استفاده قرار گرفته کتاب بسیار مهمی است. پیشنهاد ناقد محترم هم خوب است اما من صادقانه می گویم که هنوز توان ترجمه آن را ندارم. البته این را هم اضافه کنم که ترجمه این کتاب هنوز کار هیچ ایرانی نیست! خوب است که همین جا به سخن دیگر ناقد محترم که فکر می کند با این سخن دست نویسنده را رو کرده است، اشاره کنم. وی نوشته است: « با تطبیق کلمه به کلمه‎ی متن کتاب با متن اصلی درمی‎یابیم که نویسنده آشکارا بخش‎هایی از متن اصلی را خوانده، آنچه را فهمیده یا فکر کرده که فهمیده است جدا نموده، سپس آن را ترجمه کرده،…» ناقد محترم این عبارات را طعنه آمیز نوشته است. اما اگر با حسن‌ظن کتاب را می دیدیم شاید طور دیگری تعبیر می کردیم. در کار پژوهش باید صادق بود. نویسنده این کتاب هر منبعی را که دیده، اگر فهمیده است، نقل کرده. همه می دانیم که برخی مکانیکی ترجمه می کنند و فهم عبارات را به خواننده واگذار می کنند. نویسنده این کتاب چنین ناراستی پیشه نکرده است. در عبارات قبلی هم گفتم و باز تکرار می کنم. بخشهایی از آثار هگل و حتی آثار شارحان هگل را، هنوز هیچ فارسی‌زبانی نمی تواند بفهمد و به فارسی برگرداند! چون هگل هنوز نمی تواند به زبان فارسی در حد مطلوبی سخن بگوید.
خوب است به نکته دیگری هم در باره ادعای اقتباس اشاره شود. بیشترین کتابی که در هنگام روایت اندیشه های هگل مورد استفاده قرار گرفته کتاب “فرهنگ هگل” است. این کتاب را چهل و هفت نفر از هگل شناسان معاصر نوشته اند. این کتاب دایره‌المعارف و مدخلی برای ورود به آثار هگل است. به بیان دیگر اصلاً این کتاب درست برای همان مقصودی که نویسنده از آن استفاده کرده نوشته شده است. بیشترین استفاده نویسنده از این کتاب در بخش “سیری در محموعه آثار هگل” است. توجه فرمایید که در ذیلِ اولین جمله نویسنده در پاورقی چنین نوشته شده است:«در این گزارش عمدتاً از کتاب فرهنگ هگل، با ویراستاری پاول کوبن استفاده شده است. این کتاب بی نظیر را که ۵۵۲ صفحه دارد، ۴۷ نفر از هگل شناسان معاصر نوشته اند.«(ص۱۱۷) آیا با اعلام مرجع بودن کتاب کوبن در این فصل، باز می توان نتیجه گرفت که نویسنده ادعا کرده به آثار اصلی هگل رجوع داشته است. از این گذشته هر نویسنده دیگری هم برای نگارش چنین فصلی، باید از چنین کتابی استفاده کند. اصلاً این کتاب برای همین گونه استفاده، نوشته شده است. مثلاً جلد دوم مجموعه آثار هگل، با عنوان “نوشته های انتقادی ینا”، کتاب بسیار دشواری است. در فرهنگ هگل خلاصه این اثر در چند صفحه آمده است. به همین جهت این فرهنگ بسیار دقیق و دشوار هست. نویسنده اگر می خواست همین یک جلد از مجموعه آثار هگل را بخواند، باید چند سال پژوهش می‌کرد. اما برای اطلاع از محتوای کتاب و معرفی آن به خواننده، بر اساس گزارش این کتاب، در حدود چهار و نیم صفحه چشم اندازی از این کتاب در اختیار خواننده قرار داده است. منبع هم به طور دقیق معرفی شده است. از نظر اصول نگارش یک اثر فلسفی، این روش چه ایرادی دارد؟
ناقد که همچنان بدبینانه کار نقد کتاب را دنبال می کند. به کشف درست دیگری می‌رسد. نویسنده از طریق کتاب کارل آلبرت به عبارتی مهم از هگل در باره بوهمه می رسد. این عبارت در کتابی از هگل که به چاپ گلوکنر شهرت دارد، آمده است. ناقد محترم احتمال نمی دهد که نویسنده که به این همه منابع دسترسی داشته، با دیدن چنین عبارتی به منبع اصلی هم رجوع کرده و حتی اگر با حروف قدیمی نوشته شده به کمک دیگری آن را یافته و از آن نقل کرده است. ناقد محترم چنین امری را ناممکن می داند. به نظر ایشان نویسنده برای اینکه نشان دهد کتابش تألیف است، نگفته من این عبارت را از کتاب کارل آلبرت گرفته ام و مدعی شده که در منبع اصلی خوانده ام. البته سخن ناقد از جهتی درست است. خوب بود که نوشته می شد به نقل از آلبرت. اما اگر عینک بدبینی را از چشم برمی داشتیم، می‌توانستیم باور کنیم که پژوهشگر نقل قولی را در کتابی دیده و سراغ اصل کتاب رفته و عبارت را از کتاب اصلی نقل کرده است.
در ادامه ناقد محترم به بخشی از کتاب که در آن شعری با عنوان الویسیس مورد استناد قرار گرفته، می پردازد. نویسنده این شعر را در کتاب آلبرت یافته است. این شعر در فصلی مورد استفاده قرار گرفته که نویسنده در حال شرح سرچشمه های اندیشه های هگل است و از جمله به شعری استناد می شود که هگل در جوانی سروده است و مضمونی عرفانی دارد. ناقد محترم ایراد گرفته است که نویسنده نمی دانسته که این شعر صدخط بوده و آلبرت فقط هشت خط را نقل کرده است. آیا از شعری چند بیت را نقل کنیم و منبع را هم ذکر کنیم، عیبی دارد. در ادامه می فرمایند که در این ترجمه سه غلط ساختاری عمده وجود دارد. باز نکته مهمتری می‌گویند. « نکته‎ی مهم اینجاست که در متن اصلی بر اساس انتشارات فلیکس ماینر هامبورگ (بهعنوان مرجع آکادمیک هگل) علامتی وجود دارد که نویسنده از آنجا که به نظر ما به متن اصلی مراجعه نکرده است معنای آن را متوجه نشده است.»
این جمله باز نشان دهنده تصور بدبینانه ناقد محترم است و اینکه ایشان خود را در مقام کشف یک توطئه می یابد. ناقد محترم از صفحه ۸۶ تا ۹۰ را می بیند. می داند که نویسنده در حال توضیح سرچشمه های فکر هگل است و این پژوهشگرِ ایرانیِ در حالِ جستجو، بهترین منبعی که در این مورد یافته، کتاب آلبرت است. این کتاب کاملاً معتبر است و هیچ ایرانی قبل از نویسنده در زبان فارسی کلمه ای در باره کارل آلبرت ننوشته است. حال ببینیم ناقد محترم در باره اساس این استناد چه می نویسد: «نویسنده از آنجا که به نظر ما به متن اصلی مراجعه نکرده است…» در اینجا نقدِ ناقد شگفت‌آور است. در قسمت قبلی ناقد می گوید، این دروغ است که گلوکنر را دیده است. در این قسمت شکایت می کند که چرا نویسنده به منبع اصلی دیگری که حتی آلبرت هم بدان ارجاع نداده، رجوع نکرده است. قبول کنیم که ناقد محترم حداقل توقعاتی زیاد تر از حدِ یک پژوهشگر ایرانی در حوزه فلسفه هگل دارد.
سخن شگفت آورتر بعد آمده است. ناقد محترم شرح رجوع خود به منبع اصلی می دهد و در میان توضیحات می نویسد: «هگل خط سیودوم تا چهلم شعرش را در دستنوشتهی خود خط زده و بهاینترتیب حذف کرده است. بسیار بعید است نویسنده‎ی محترم اصولاً متوجه چنین ظرایفی بوده باشند. حال سؤال اینجاست که در خط بیستوهشتم تا سیوپنجم شعر چه چیزی هست که فقط ترجمه‎ی همین بخش در کتاب ایشان آمده است.»
ناقد محترم بعد از این مقدمه‌چینی، متن همان هشت سطر شعر هگل را می آورد. حاصل همه آن توضیحاتی که دادند ترجمه ای شد که به نظر ایشان نشان می دهد که ترجمه نویسنده ایراد ساختاری دارد. ترجمه نویسنده و پیشنهاد ناقد محترم قابل مقایسه است:
چشمم به آسمان جاودان افتاد (چشمم بالا می‎رود به سوی گنبد آسمان جاودان)
با توام، ای ستارهی درخشندهی شب(بهسوی تو، ای سنگ آسمانی درخشنده‎ی شب)(منظور ماه است ح. ص)
و همهی آرزوها و همهی امیدها (و به همه‎ی آرزوها، به همه‎ی امیدها)
فراموشی از ابدیت تو به پایین موج می‎زند (فراموشی از جاودانگی تو به پایین می‎شارد)
معنا در شهود از دست می‎رود (حس خود را گم می‎کند در تماشا)
آنچه که من خویش می‎نامم ناپدید می‎شود(آنچه منم نامیدم ناپدید می‎شود)
خود را به آن ناسنجیدنی می‎سپارم (من خود را فرامی‪‎‬سپارم بدان بی‎کران)‬‬‬‬‬‬‬
من در اویم، پس همه‎ام، فقط اویم (من در آنم، همه چیزم، فقط آنم)
ترجمه شعر از زبانی به زبان دیگر بسیار دشوار است. قصد نویسنده از آوردن شعر هگل، ترجمه شعر نبوده، بلکه می خواسته با بیان مضمون شعر، مقصود اصلی در بحث خود را توضیح دهد. نویسنده می خواهد توضیح دهد که هگل در دوره جوانی گرایشهای عرفانی، مانند آنچه در عارفان آلمانی قرون وسطی سراغ داریم، داشته است. نویسنده می خواهد با آوردن این شعر نمونه ای از این گرایش را نشان دهد. آیا نویسنده در برگرداندن مضمون شعر خطا کرده است؟ آیا نویسنده منکر این است که ظرایفی در شعر هگل وجود دارد که آنکه مدعی ترجمه شعر است، باید بدان توجه کند؟ ناقد محترم در تمامی نقد خود مفروضاتی را فراهم می کند و بر اساس آن بر نویسنده می تازد. آیا در اینجا توجه به ظرایف شعری موضوعیت دارد یا برگرداندن مضمون. اگر دومی موضوعیت دارد، آیا نویسنده مضمون شعر را غلط برگردانده است؟ و آیا در جهت بحث اصلی خود از آن بد استفاده کرده است. حتی اینطور می پرسیم، به فرض رعایت همه ظرائف شعر هگل در برگرداندن آن به فارسی، به وسیله ناقد محترم، در همین دو نمونه ترجمه شده، آیا بین مضمون شعر هگل در “ترجمه پیشنهادی” با “ترجمه نویسنده” فرق اساسی وجود دارد؟
فکر می کنم تا همین اندازه تحلیلِ نقد ناقد محترم کفایت کند و خواننده جستجوگر و به خصوص کسانی که با هگل و هگل پژوهی در ایران آشنا هستند، دریافته باشند که اگر بتوان گفت اختلاف نظری بین ناقد محترم و نویسنده هست، پایه آن چیست. لذا سخن را درازتر از این نمی کنم و در پایان به بهانه بحثی که درگرفته است، به چند نکته دیگر می پردازم.

سخنی دیگر با ناقد محترم
اولین تأثیر خواندن نقد جناب آقای حامد صفاریان، در من، یادآوری برخی از نزاعهای هگل‌پژوهان گرامی در گذشته بود. نقدهای تند برخی از استادان هگل‌پژوه را به یاد آوردم که دیگران را به ضعف و کاستی و حتی نفهمیدن اُس و اساس اندیشه های هگل متهم می‌ساختند. من در کار دانشگاهی و پژوهشی به نزاع و نقدهای نزاع‌آمیز اعتقاد ندارم. به همین جهت نوشته آقای صفاریان و هر نقد دیگری که نوشته شود بر دیده می نهم و آن را با دقت تمام می‌خوانم و از نکات مفید آن در کارهای بعدی بهره می گیرم. بخشی از ایرادهای ایشان را درست می دانم و بر اطلاق عنوان “مؤلف” بر خودم هم اصراری ندارم. اما معتقدم که کتاب هگل، دست دانشجویان را برای آشنایی بیشتر با هگل می گیرد. متن ساده و عمومی اگر درست و مرتبط باشد بهتر از متنی است که سخت و نامفهوم نوشته شود و کسی نفهمد. می دانم که حتی در آلمان دانشجوی با استعداد باید دو دهه یا بیشتر هگل بخواند تا بتواند ادعای دانستن و فهمیدن عمیق هگل کند. در ایران خوب است که نقدها را با توجه به شرایط آموزش فلسفه و وضع ترجمه و تألیف آثار فیلسوفان بنویسیم. امیدوارم کسانی مانند نویسند محترم این نقد، عزم خود را جزم کنند و کار هگل پژوهی را قدمی پیشتر برند. آنچه که نقد ناقد محترم را از همه جانبه‌نگری دور می کند، اینکه کتابی که مهمترین امتیاز آن تقریر روان هگل به زبان فارسی است، به بخشی که اساس آن اقتباس بوده(سیری در مجموعه آثار هگل) تقلیل داده‌اند.
کتاب هگل با برداشت و ایده ای خاص در فضای فرهنگ ایران، شکل گرفته است. صدها عبارت در آن است که نشان دهندۀ برداشت یک ایرانی از هگل است. آیا جا نداشت در نقدی چنین مطوّل، لااقل در باره مضمون و محتوای کتاب که مورد ستایش برخی از استادان هگل‌شناس و آلمانی‌دان قرار گرفته، سختی به میان می آمد. به عنوان یک پژوهشگر که در سالهای اخیر به فرهنگ‌پژوهی و رفتارهای گروههای مختلف مردم در ایران علاقه دارم، سعی کردم اساس نقد و نحوه برخورد ایشان با کتاب هگل را درک کنم. ناقد محترم در پاسخ یک خواننده (در بخش کامنتها) جمله ای گفته اند که برای من بسیار مهم بود. شاید با توجه به آن جمله سبب نحوه برخورد وی با کتاب روشن شود. ناقد محترم احتمالاً مدتی است از ایران رفته و به قضاوتی جدید در باره وضع علوم و فلسفه در ایران رسیده است. «به محض این که از فضای تنگ و دم‎زده‎ی علومِ انسانی در ایران بیرون بیاییم با این دانستن (که در واقع توهم دانستن است) خود را مضحکه‏ی همگان خواهیم کرد.» پس ایشان از آنچه در ایران در جریان است ناراحت است. من این گونه ناراحتی را در اغلب دانشجویانی که از ایران می روند و با فضای دانشگاههای معتبر خارجی آشنا می شوند، دیده ام. البته ناراحتی به جایی هست. اما خوب است این گونه جوانان که به تجارب جدیدی می رسند، اگر به اصلاح و بهبود می اندیشند، به همه جوانب مشکل بیندیشند و با آرامش بیشتری به راههای اصلاح تدریجی فکر کنند. نه اینکه هرکسی را مورد هجوم قرار دهند. اگر از سوی دیگران هم اندک کوششی در جهت اصلاح می بینیم، آن را قدر بدانیم و تقویت کنیم. اگر می خواهیم وضع علم و تفکر در این کشور بهبود پیدا کند، باید با مهر و همدلی با هم گفتگو کنیم. شاید ناراحتی افرادی مانند نویسنده کتاب هگل کمتر از ناقد محترم کتاب هگل نباشد.
تجربه نویسنده کتاب این است که در پژوهش فلسفی، اساس کار اندیشیدن و فهم است. در این کار، محقق آثار دیگران را می خواند و از آنها برای اندیشیدنِ خود الهام می گیرد و کار پژوهش را پیش می برد. این کار را هر چه می خواهیم بنامیم؛ تألیف، اقتباس، نویسندگی، پژوهش. مهم این است که بیندیشیم و در اندیشیدن تواناتر شویم. اگر هم می خواهیم نقد کنیم، خوب است که به نقد صوری و مکانیکی اکتفا نکنیم. نقدمان هم نشانی از اندیشیدن داشته باشد و به جای نفی و طرد، بوی مهر و یاری برای بهبود دهد. کسانی میل دارند کارِ نقد را به میدان جنگ و نزاع تبدیل کنند. در نقدهای بر آن نمط، شاید خواننده را تهییج کنیم و در نشان دادن کاستیهای آثاری موفق باشیم، اما در ارتقاء بخشیدن سطح نقد و بهبود وضع تفکر کمک زیادی نکرده باشیم. بهتر است راههای نقد همدلانه و ناظر به شرایط عمومی تاریخ و فرهنگ خود را بیشتر تجربه کنیم.
در پایان بنده به همه جوانان پرشور و راسخ در پژوهش فلسفی، مانند جناب صفاریان آفرین می گویم و امیدوارم آنها با درایت بیشتر و با کوشش و ژرف اندیشی خود، ایرانی بهتر از آنچه نسل من و نسل پیش از من ساخت، بسازند.

ارسال دیدگاه

*

code